اولین لحظات آمدنت
داشتم فکر می کردم چرا به کمی قبل تر بر نگردم .
لحظه هایی که دخملکم تازه اومده بود ... به سااعت نمی رسید. و من داشتم درد می کشیدم . یادمه لحظه ای که دکتر شکمم رو فشار دادن و آوا رو بیرون آوردن یه گریه کوچولو کرد و بعد ساکت شد.من نگران شدم و گفتم پس چرا گریه نمی کنه. آخه تو فیلما دیده بودم که بچه ها وقتی به دنیا می اومدن خیلی گریه می کردن. دکترم به پرستار گفت یه بیشکون ازش بگیر تا مامانش صداشو بشنوه. و اونم نامردی نکردو دادشو در آورد. و من چقدر کیف کردم. اما حس مادرانه ام نذاشت سکوت کنم و گفتم آخی گناه داره!
نامردا وقتی لباس پوشوندنو کاراشو کردن می خواستن بدون اینکه به من نشونش بدن ببرن تحویل باباش بدن.
منی که برای دیدن همین لحظه حاضر شده بودم از روش بیهوشی از کمر استفاده کنم و کمردرد های آتی رو به جون بخرم فورا گفتم : کجا میبرینش من که بچمو ندیدم؟؟؟!!!!!
همه زدن زیر خنده و پرستار آوردش پیش من. دستهام بسته بود و نمی تونستم صورتش رو نوازش کنم. فقط حظظظظظظظظظ یک لحظه بوسیدنش رو بردم و با چشم بدرقه اش کردم.
هنوز یک لحظه نبود که ازم دور شده بود و من دلم براش تنگ شده بود.
ششم ماه رمضون ..........دم اذون ظهر ............ هیچی .
فقط... خدایا شکرت!!
.gif)


اولین لحظات آمدنت 
